تبليغاتX
Smithy-Life
Smithy Life
جمعه بیست و ششم مهر 1387
دل خوشی
دلم را خوش کرده ام به کامپیوتر همیشه روشنم که گهاگاهی به آن سر بزنم
به نت
به هتتریک
به این وبلاگ که خاک خورده
به 360
دلم را خوش کرده ام به کنکور ، به دیفرانسیل ، به تحلیلی ، به گسسته
به دانشگاه تهران
به مهندسی معماری
دلم را خوش کرده ام به مدرسه
به تیکه های گاه و بی گاه بچه ها
به معلم ها
به بی وفایی ها
به با وفایی ها
به بزن برقص قبل از آمدن معلم
به والیبال
به زور گفتن به کوچکتر ها
به سگ خوری!
دلم را خوش کرده ام به بچه های توی اتوبوس
به مسخره بازیشان
به فحش هایشان
به خلف!
به گپ های سر ایستگاه
دلم را خوش کرده ام به این هوای گرم
به شهرم
به مردمش که دل از دنیا بریده اند
به لهجه هایشان
به کارون که روز به روز کم آب تر می شود
دلم را خوش کرده ام به بارانی که هنوز نباریده
به ابر های پاییزی
به رعد و برق
به تگرگ
دلم را خوش کرده ام به ویبره ی موبایلم
به هدفنی که تازه خریدم
به اوانسنس
دلم را خوش کرده ام به میز پر از کتابم
به قلم چی
به گاج
به مبتکران
دلم را خوش کرده ام به برنامه های چرت تلویزیون
به فوتبال
به سریال های بی سر و ته
دلم را خوش کرده ام به گیر دادن های بابا و مامانم
به ماشین جدید داداشم
دلم را خوش کرده ام به هله هوله های توی یخچال
به رانی
به بستنی
به ماءشعیر های یک لیتری!
دلم را خوش کرده ام آینده ام
به رویاهای عجیب و غریبم
به فردا
به پس فردا
به هزاران روز دیگر
دلم را خوش کرده ام!
-----------------------------------
خب بعد از مدت ها آپ کردم
می خواستم آپ کنم ولی حسش نبود که دیه یه سوژه اومد دستم
مر30 از فرشته که دعوتم کرد
هممم
باید حتما کسیو دعوت کنم؟
هر کی ننوشته بنویسه دیه! D:
+ نوشته شده در 13:25 توسط Smith.
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
و باز هم آدمک...
تنها تر از همیشه در جایی تاریک تر از همیشه
تلق تلق تلق
 به راهش ادامه می داد.انگار این خستگی و تنهایی پایان نداشت.بی انتها ، بی انتها تر از بی انتها ترین چیز ها!
آدمکی که بود و نبودش برای هیچ کس مهم نبود.
هیچکس؟ واقعا هیچکس؟شاید خارج از این دنیای تاریکش برای کسی مهم بود.اما فعلا که در این دنیای تاریک به سر می برد.
هیچ چیز برای توصیف نبود.سیاهی ، تاریکی ، بن بست ، تنهایی...
سنگینیی که مدت ها روی کولش حس می کرد اکنون طاقتش را بریده بود.صدای تلق تلق منظم پاهایش دیگر به گوش نمی رسید.
خش خش خش
پاهایش روی سنگ کشیده میشد و درد ناشی از زخم پاهایش او را به نفس نفس انداخته بود.
باید تمام میشد...یک روز...شاید امروز!
پاهایش شل شد.دیگر تحمل وزنش را نداشت.سقوط کرد...شاید برای همیشه!
صدای برخورد بدنش با زمین سخت شنیده شد...و تمام شد!

پایان!

========
پ.ن: بله تمام شد!
پ.ن: به قول خیلیا فعلا closed!
+ نوشته شده در 0:39 توسط Smith.
جمعه هفدهم اسفند 1386
آدمک...
صدای برخورد چوب روی سنگ های سخت به گوش می رسید.
تلق تلق تلق...
آدمک بیچاره خسته تر و تنها تر از همیشه به راهش ادامه می داد.بی هدف اما هنوز امید داشت!
در دور دست صدای خنده ای شنید.متوقف شد و سپس به آرامی قدم برداشت.امید درونش شعله ور شد.
قدم هایش را تند تر کرد و به سمت صدا حرکت کرد.سو سوی نوری را از دور دید.این می توانست فقط یک معنی داشته باشد...آزادی!
نوری دایره شکل را دید که روی کف سخت سنگی زمین افتاده بود.هر چه نزدیک تر می شد صدای خنده ها بیشتر می شد.
درسته خنده ها!خنده ی یک نفر نبود!
نور دایره شکل فقط چند قدم با او فاصله داشت.
نفس عمیقی کشید و پا به نور گذاشت.
نور...چه واژه ی غریبی!
انتظار داشت کسی دست او را بگیرد.اما فقط صدای خنده ها را می شنید که ظاهرا از منبع نور ناشی می شد.
دستانش را کمی بالا آورد و شروع به تکان دادن کرد که شاید کسی متوجه حضور او بشود.
منبع نور نقطه ای بالای سر آدمک بود.
آدمک چوبی سرفه ای کرد.اما باز هم خبری نشد.
بالاخره دهانش را گشود و شروع به فریاد زدن کرد:
-هی من اینجام
-کسی منو نمی بینه؟
-سلاااااام
-هی کجایید؟
-کسی صدامو می شنوه؟
-من اینجا گیر افتادم!
-کمکم کنید.
.
.
.
.
روز ها و ماه ها و سال ها گذشتند.باریکه ی نور روز به روز باریکتر می شد و صدای خنده ها روز به روز بلند تر!
نور به حدی باریک شده بود که فقط سر و کمی از تنه ی آدمک در آن قرار گرفته بود.
اما آدمک همچنان امیداور بود و ادامه می داد.
-سلاااااام
-منو می بینید؟
-کسی نمی خواد به من کمک کنه؟
.
.
.
نور به حدی باریک شده بود که فقط یک چشم آدمک درون آن قرار گرفته بود.چشمی پر از امید که به منبع نور دوخته شده بود.هیچ اشکی در کار نبود.فقط انتظار را می شد در آن دید.
صدای خنده ها بیشتر شده بود.انگار کل دنیا داشتند می خندیدند.
ناگهان صدا ها متوقف شد و همان باریکه ی کوچک نور نیز از بین رفت.
فریاد آدمک نیز همزمان با آن متوقف شد.
و فقط یک صدا شنیده می شد.
صدای برخورد چوب روی سنگ های سخت.
تلق تلق تلق...
+ نوشته شده در 12:29 توسط Smith.
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
اعتصاب ما انفجار نور بود!
ملت هی گفتن آپ کن آپ کن...دیدم خیلی وقته آپ نکردم گفتم بیام یه چیزی بنویسم!
من اول وبلاگ گفتم که سعی می کنم چیزای خوب بنویسم و اگر توی این مدته چیزی ننوشتم واسه این بوده که حال و هوام اونطوری نبوده که شاد بنویسم!
توی این مدته خیلی بلا سرم اومد.البته تنها من نیستم...خیلیای دیگه هم همینطور بودن.
تصمیم گرفته بودم برم.کلا نتو بزارم کنار و برم اما نظرم عوض شد.دیدم اینطوری ظاهرا فقط خودم ضربه می خورم!
قرار نشد بد بنویسم...امروز یه اتفاق جالب تو مدرسه افتاد که تعریف می کنم! :D

21 بهمن ، 21 بهمن ، روز پیروزی ما ، روز شکست خائن!!! *

خب قضیه از اونجا شروع شد که اومدن یه برنامه زدن تو برد که روز یکشنبه زنگ اول تیم پیش تجربی با دوم 1 ریاضی بازی داره!
یکشنبه زنگ اول هم که ما ورزش داریم و بچه های ما به این سادگی از ورزش نمی گذرن!خلاصه با دبیر ورزش کلی صحبت کردیم اما حاضر نشد بازی رو بندازه وقت دیگه ای.
حالا مشکل این نبود.همین مسئله یه مدت پیش برای تیم کلاس خودمون پیش اومده بود!با یه تیم اول بازی داشتیم و می خواستیم زنگ ورزش اونا باهاشون مسابقه بدیم که اونا قبول نکردن معلمه بازی رو انداخت زنگ چهارم تازه ساعت 1:40 !
معلمه به هیچ وجه راضی نمی شد تا اینکه امروز صبح زنگ اول همه رفتیم بسط نشستیم وسط زمین!
همش شعار می دادیم و شعر می خوندیم و دست می زدیم اما معلمه ریلکس داشت تورای جدیدو واسه دروازه می ذاشت! :D
تا این که دو تا تیم اومدن تو زمین و بازی آماده ی برگزاری شد!
معلمه هم دیه کفری شده بود رفت دفتر کلاسیو آورد واسه همه یکی یکی منفی گذاشت!
اما خب ملت غیور کلاس تسلیم نشدن با گفتن شعار:"ما منتظر دومیش هستیم هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم! " مشت محکمی بر دهن استکبار معلمی کوبیدن! :D
تهدید های مبنی بر نمره کم کردن معلمه هم کارساز نشد تا اینکه معلمه رفت پای ناظم و معاون رو هم وسط کشید!
اول ناظمه رفت دفتر انضباطی رو آورد که انضباط کم کنه اما معاونه نذاشتش!
بعد معاونه اومد کلی واسمون سخنرانی کرد که هر سال وضع همینطوریه و زنگ ورزشا بهترین زنگ واسه برگزاری مسابقاتن و از این چرت و پرتا!
مشکل ما این بود که همین بلا سر خودمون اومده بود و مجبور شده بودیم زنگ چهارم بازی کنیم!
در هر صورت آخرش معاونه گفت که شما یه زنگ ورزش از من طلب دارید هر وقت و هر روزی که دوست داشتید می تونید یکی از زنگاتونو واسه ورزش بیاید بیرون!
ما هم که دیه زنگ ورزشمونو گرفته بودیم بلند شدیم و رفتیم زمین راهنمایی بازی کردیم!**
قرار هم شد سه شنبه زنگ فیزیک ملت لباس بیارن بریم حال کنیم واسه خودمون! :D
--------------------------
* قضیه ی خائن اینه که یکی از بچه های کلاسمون که بازیش هم بد نبود و می تونست به تیم کلاس کمک کنه توی بازیی که ما با تیم پیش تجربی داشتیم خواست بره با اونا چون داداشش هم توی تیم اونا بود اما خب نزاشتیم توی تیم خودمون هم بازی کنه تا اگر اونا صعود کردن و ما صعود نکردی بره تو تیم اونا!
همینطوریم شد اما حسابی پوزش زده شد!نصف بازی بیشتر بازی نکرد و تیمشون حذف شد! :D

** ما دو تا زمین فوتبال داریم!!!

نتیجه ی اخلاقی: همیشه حق پیروز است! :hammer:
+ نوشته شده در 20:17 توسط Smith.
پنجشنبه ششم دی 1386
خوووووشحالم!
پارسال همین موقع ها من هیچی نبودم...دقیقا هیچی.
یه آدم ضعیف النفس بودم...اصلا اعتماد به نفس نداشتم.تو هیچ کاری حرفی واسه گفتن نداشتم...هیچ دوستی نداشتم...چه توی نت چه توی مدرسه!
با خودم فکر می کردم تنها ترین آدم روی زمینم...توی مدرسه بچه ها رو می دیدم که دور هم جمع شدن و من هیچکس رو نداشتم که باهاش حرف بزنم...هر کی هم بود تا یکی از دوستاشو میدید منو ول می کرد می رفت!
خام بودم!
خام کلمه ی مناسبی نیست...بهتره بگم بچه بودم!
اما الان وضع فرق کرده!الان کلی دوست خوب توی نت دارم!شاید انگشت شمار باشن اما واسه من خیلین!
قبلا به اطرافیانم حسودی می کردم اما الان دیگه این احساسو ندارم.
قبلا هیچ هدفی نداشتم.درس می خوندم فقط واسه اینکه سال تموم شه و دوباره تابستون بیاد!اما الان واسه هدفم درس می خونم...حالا دیگه یه تصویر روشن از آینده م دارم.می دونم چی می خوام و می دونم می تونم بهش برسم!

من بهترین دوستای دنیا رو دارم...من کلی هدف دارم...من خیلی خوشبختم!خییییلی...

---------------------
پ.ن: هر چی تو مخم بود ریختم بیرون...

+ نوشته شده در 22:31 توسط Smith.
شنبه دهم آذر 1386
پته ریزون!
هااااا ما هم بازی!
بهاران دعوتم کرد و منم با کمال میل میام اینجا پته مو روی آب میریزم!
این یه بازیه به اسم پته ریزون که ظاهرا مخترعش بهارانه!(هوم؟!)
فقط باید به یه سری سئوال جواب داد...به همین سادگی!
هر چند ما نفهمیدیم کجای پته ی آدم ریخته میشه؟! D:
------------------------------------------------------------------------
خودتو معرفی کن: من کیم؟ها!
خیلی آروم و گوشه گیر که به ظاهر کم حرفم اما حرفامو بیشتر توی ذهنم نگه می دارم و کمتر به زبون میارم!خیلی دیر با دیگران جوش می خورم اما اگه بجوشم بدجوری می جوشم!
خیلی حساسم و زود قضاوت می کنم!اما خب همین هم باعث شده خیلی تیز باشم.اگه کسی بهم دروغ بگه خیلی راحت می فهمم!از پنهان کاری و دروغ متنفرم!اگه بفهمم یکی بهم دروغ گفته خیلی شاکی میشم!
یه مقدار(شایدم خیلی!) مغرورم ، دوست دارم بعضیا رو زیر پام له کنم.همیشه بهترینا رو برای خودم تصور می کنم.
بسه دیگه بریم سراغ بقیه ی سئوالا! D:

فصل مورد علاقه:
هووووم...بهار ، اونم بخاطر حال و هوای عید!

رنگ مورد علاقه: مشخصه دیگه...نارنجی شاد!

غذای مورد علاقه: من اصولا همه ی غذاها رو دوست دارم،اما چون گفته غذای مورد علاقه پس چاره ای نیست به جز انتخاب! : حلیم بادمجون

موسیقی مورد علاقه: بیشتر با آهنگای آروم حال می کنم.رپو هم که دیگه بههههله!

بدترین ضد حالی که خوردم: هووووم...من یه لاکپشت داشتم اسمش مظفر بود!!!یادمه وقتی فرار کرد خیلی ضد حال خوردم!اگرم ضد حال بدتری خورده باشم یادم نی!

ناشی ترین کاری که کردم: یکی از بهترین دوستامو بخاطر لوس بازیام از دست دادم!

بهترین خاطره ام: حضور ذهن ندارم!اما به گمونم اردوی تهرانی که پارسال با قطار رفتیم!تو قطار خیلی بمون خوش گذشت!

بدترین خاطره ام: سال دوم دبستان بودم زنگ ورزش با یکی از بچه ها دعوام شد.اون اول منو هل داد،منم هلش دادم!اونم نامردی نکرد و یه مشت کوبوند توی دهنم!دو تا از دندونامو شکوند اما خوشبختانه شیری بودن!کلا خاطره ی خیلی بدی بود!

کسی که بخوام ملاقاتش کنم : بیشتر دوست دارم بیام میتینگ!فعلا که نمیشه.دعا کنید دو سال دیگه!

کسی که نخوام ملاقاتش کنم: کسی نیست نخوام ملاقاتش کنم!

برای کی دعا می کنم: اگه بخوام دعا کنم اول برای سلامتی و طول عمر اطرافیانم دعا می کنم!

موقعیت من در ده سال آینده: هووووم...ده سال دیگه...یعنی به عبارتی میشم بیست و هفت ساله!فارق التحصیل شدم!...فکر می کنم اون موقع خیلی به رویاها و اهدافم نزدیک شده باشم...شایدم به خیلیاشون رسیده باشم!اگه اتفاق خاصی نیفته که مسیر زندگیمو عوض کنه!

***

پنج نفرو هم قراره دعوت کنم!

1- رضا

2- ساناز (وبلاگ نداری دیگه به من ربطی نداره!تو بلاگ سیصد و شصتت بنویس! D: (

3- بی تا

4- گلبرگ 

5- چو

(این که اسما با اندازه های مختلف هستن مشکل از من نیست ، مشکل از فونته! :D )

-------------------------------------
پ.ن: دو تا سئوالو جا انداخته بودم!ویرایش شد! D:
+ نوشته شده در 22:17 توسط Smith.
جمعه چهارم آبان 1386
من می تونم!
ها سلام ملت!چیطورید؟

عرضم به خدمتتون من تصمیم گرفتم دیگه خیلی کم نت بیام!شاید هفته ای دو روز!

واسه چت و این حرفا هم نمیام زیاد پس انتظار نداشته باشید زیاد آن شم!

نه اشتباه نکنید من بای نت ندادم!نچ نچ نچ!خدا مرگم بده!این حرفا چیه؟ D:

هر چند قبلش هم زیاد با کسی حرف نمیزدم اما خب دیگه اگر بار گران بودیم رفتیم اما نرفتیم!

حالا بیخیال این قضایا!

فقط اومدم بگم اگه خرق عادت پیش اومد و آیدیم زیاد آن نشد خوشحال نشید!!! D:
+ نوشته شده در 23:27 توسط Smith.
جمعه سیزدهم مهر 1386
شام مهتاب
یه داستان آماده داشتم اما دیدم بهتره بیشتر روش کار کنم.به جاش متن(یا به قولی لایریکس) یکی از آهنگایی رو که خیلی دوستش دارم می زارم.

***

شام مهتاب، داریوش

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی                عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی                     که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی                      خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی ، چه خوش باورم من          شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب        تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشق ترینی          توی جمع عاشق ، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری ، رخ ماهو آشفت               به خود گفتم ای وای ،مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب             که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم          تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه                 هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی ، چه خوش باورم من           شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب         تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشق ترینی           توی جمع عاشق ، تو صادق ترینی
همون لحظه ابری ، رخ ماهو آشفت                به خود گفتم ای وای ، مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری                من اون ماهو دادم به تو یادگاری...


+ نوشته شده در 14:35 توسط Smith.
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
نفس عمیقی می کشم و به منظره ی روبروم خیره میشم.به درختا ، بوته ها ، رودخونه ، آسمون خورشید زیبایی که در حال درخشیدن بود.
به سمت چپ و راستم هم نگاهی می ندازم…یادم نمیاد قبلا اینجا اومده باشم…حالا این مهم نیست! الان چجوری اومدم اینجا؟!
به جای فکر کردن اضافه به سمت رودخونه حرکت می کنم تا شاید سرنخی پیدا کنم.با هر قدمی که روی چمن ها بر می دارم بوی خوشی به مشامم میرسه.من همیشه عاشق این بو بودم!
صدای شر شر آب هم به این زیبایی ها اضافه میشه.باورم نمیشه! تا حالا این همه زیبایی رو یکجا ندیده بودم!
به رودخونه می رسم.دستمو توی آب زلال رودخونه فرو می کنم.چقدر خنک…
دو سوی رودخونه رو هم نگاه می کنم.بازم چیز خاصی نیست! بیخیال این قضایا میشم…دو دستمو توی آب خنک فرو می کنم و بلند می کنم و به سمت دهنم میارم.
جیگرم خنک شد!
دوباره نفس عمیقی می کشم و دستمو به سمت آب می برم تا بازم آب بخورم که صدای پایی متوقفم می کنه.
به سمت منبع صدا بر می گردم.
یک دختر…وای خدای من…این…این…این دقیقا همون دختریه که توی رویاهام می دیدم...همون دختری که همیشه آرزوشو داشتم!
دخترک در حالی که سبدی توی دستش بود به سمت من میاد.
من از سر جام بلند می شم و می ایستم.
زبونم بند اومده!
اون سلام می کنه و سبدشو به من نشون می ده و پیشنهاد می کنه تا با هم عصرانه بخوریم!
اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که ازش نمی پرسم کیه و چرا همچین پیشنهادی رو به من می ده!
با سر قبول می کنم.لبخندی به من میزنه و همون جا کنار رودخونه میشینه و سفره ای رو از توی سبد در میاره و پهن می کنه.
با دست به من اشاره می کنه که بشینم.
از نگاهای خیره ی من هراسی نداره!دزدین نگاهم واقعا واسم سخت شده!
میشینم و با خجالت نونی رو که جلوی من گذاشته بود می خورم.
بالاخره نسبت به نگاه های خیره ی من واکنش نشون میده...یه خنده ی ریز و کوتاه!
کم کم ترسمو از دست میدم.من هم در پاسخ لبخندی بهش می زنم و قسمتی از نونمو گاز می زنم.
.
.
.
ساعت ها می گذرن…
من دیگه احساس خجالت نمی کنم.گل می گیم و گل می شنویم!
کنار درختی دراز کشیدیم و به آسمون خیره شدیم.تا حالا آسمونی به این آبیی ندیده بودم.
دستشو به سمت دست من میاره و اونو میگیره!
دلم میریزه!اما سرمو بر می گردونم و بهش نگاه می کنم.لبخندی بهم میزنه.
لرزشی رو توی دستم حس می کنم.دست اونه…دستش به شدت می لرزه!اما اون هنوز لبخند میزنه!اما صورتش هم می لرزه.تمام بدنش می لرزه!
اما فقط دختر نیست!زمین زیر پام، درخت ، آسمون و هر چیزی که اطرافم هست شروع به لرزش می کنه!
ظاهرا این فقط منم که نمی لرزم.
لرزش به حدی شدید میشه که دیگه نمی تونم اطرافمو تشخیص بدم.
اطرافم کم کم تاریک میشه…تاریکِ تاریک...
من هنوز نفس می کشم…پس زنده ام! دیگه لرزشی وجود نداره اما همه جا تاریکه.
چند بار پلک می زنم.
منظره ی آَشنایی رو روبروم می بینم!
اوه لعنت…این که سقف اتاقمه !
به سرعت اطرافمو نگاه می کنم.من توی تختم دراز کشیدم و به ملحفه ام چنگ زدم! اما تا همین چند لحظه ی پیش دست دخترک به جای این محلفه بود!
وای من…اینا…من داشتم خواب می دیدم!
کمی اخم می کنم و اوضاع رو بررسی می کنم.
واقعا راست می گن که " همچین چیزی رو تو خواب ببینی!"
+ نوشته شده در 14:42 توسط Smith.
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
زندگی اسمیتی
سلاااااااااااااااااااااااام به همگي!

منم بالاخره وبلاگ دار شدم!

توي اين وبلاگ من مي خوام داستان بنويسم!ممکنه گهگاهي هم از اتفاقات جالبي که برام افتاده بنويسم.من هیچ وقت مطالب ناراحت کننده توی این وبلاگ نمی نویسم و سعی می کنم همیشه شاد بنویسم!

از طلیعه (لونا) هم به خاطر قالب تشکر می کنم!

دیگه حرفی ندارم!به زودی وبلاگو با یه مطلب باحال آپ می کنم!

خوش باشین!
+ نوشته شده در 13:48 توسط Smith.